تور دوچرخه سواری به منطقه حفاظت شده کلاه قاضی اصفهان

سفری به خیلی نزدیک... خیلی دور...

خوب شد ویندوز سیستمم زود اومد بالا وگرنه همه افکارم روی میزم سرریز میشد و اونوقت کی میتونست جمعشون کنه...

سلام

یه سلام با نشاط و شادی همیشگی...

اولا از طرفداران عزیزم(عجب خودشیفته!!!) عذرخواهی میکنم به خاطر تاخیر در نوشتنم، دستم به نوشتن نمیرفت، چون خسته بودم و بخاطر بعضی اتفاقات کسل...اما به خاطراتم با اسپادانا و دوستان عزیزم که فکر کردم آماده نوشتن شدم...آخه دوپینگ من اسپاداناست... من اگر شاد نباشم و اون چیزی که توی نوشته هام ادعا میکنم، دست به نوشتن نمیبرم، اینو گفتم که بدونید نوشته های من مخصوصا اونایی که درباره اسپادانای عزیزمه(یادتون که نرفته اسپادانا یعنی...) بازی با کلمات نیست همه از عمق وجودمه و اگر به دلتون نشسته و خوشتون اومده بخاطر اینه که هم خودتون به من لطف دارید و زیبا میبینید و هم" هرآنچه از دل برآید بردل نشیند"....راستی چرا شما احساستون رو درباره سفرهایی که میریم نمی نوییسید؟؟ بنویسید و برام بفرستید تا نوشته های دست تنهای من یه جون تازه بگیره و همین طور نظرتون رو در مورد نوشته های من...

خب بالاخره بعد از این مقدمه نسبتا طولانی بریم سر سفرمون... عالی بود واقعا عالی بود... همه میخان برند آنتالیا و ترکیه واسه سفر شاید حالشون بهتر بشه اما ای دریغ که لذت از زندگی درون خود ماست حتی اگر یه گردش کوچیک توی پارک دم خونه باشه...که البته لازمه اش بودن با دوستان دوست داشتنیه که البته همه به اندازه من خوش شانس نیستند...البته از اون مدل شانس ها که باید خودت سازندش باشی...

رفتیم کلاه قاضی، نزدیکه.... پشت بهارستان،20کیلومتری اصفهان... یه منطقه حفاظت شده برای گونه های مختلفی حیوانی و گیاهی که داخلش داره مثل بز کوهی، روباه، خرگوش حتی پلنگ...صبح مثل همیشه به موقع رسیدیم اما این بار روبروی ترمینال صفه... همچین میگم به موقع انگار از ترس سرپرست های اسپادانا( که ایندفه  الیاس و هومن بودند) کسی جرأت داره زود و به موقع نرسه....یه گروه داریم که از نظم و انضباط توپ هم نمیتونه تکونش بده، فکر کردید واسه چی دوسش دارم!! تجربه سفر با گروه های دیگه رو هم دارم البته فقط یک بار...باور کنید به اسپادانای عزیزم خیانت نکردم فقط میخاستم به بقیه ثابت کنم هیچ جا اسپادانا نمیشه...خلاصه کوله هامون رو گذاشتیم داخل وانت... آخ جون ایندفعه آقای کدخدایی با ما بود و منم خوشحال که چه خوراکی های خوشمزه ای برای توی راه در انتظارمونه.... خب همین جوری میشه که ما رکاب میزنیم دیگه ...فکر کردید بدون انگیزه میشه رکاب زد خب؟؟!!!!!!

از جاده بالای اتوبان شروع کردیم به رکاب زدن بعد از گذشتن از سپاهان شهر و یه مقدار دیگه داخل اتوبان، از صفه 15 کیلومتر تا بهارستان... رسیدیم بهارستان... یکم سربالایی بود و کمی هم خستگی اما ما تو گروهمون دوپینگ داریم مثل محسن،  رضا که اگر حمایت هاشون نبود رکاب زدنی هم در کار نبود... ما تو اسپادانا پشتمون به هم گرمه...ما میتونیم رو دیوار هم یادگاری بنویسیم... آدم که حتما نباید بره آنتالیا تا این چیزهارو بفهمه و از زندگیش لذت ببره... بازم هست براتون میگم...

تو پارک زیتون بهارستان صبحانه خوردیم همش نگران بودم که باز گرسنه بمونم اما ایندفعه سرپرست یه صبحانه داده بود کا تا اومد به بغل دستی من بده، من کاسم خالی شده بود و گفتم یه کاسه دیگه میخوام...عدسی...فکر نمیکردم غذای محبوبم بشه اما توی سفر بهش پی بردم...بعدشم کلی عکس گرفتیم البته از اون مدل عکس های پانوراما که امیدوارم اسمشو درست گفته باشم کلی ام سر لغتش خندیدیم، بچه ها حلالم کنید اگر گرسنه موندید از بس که من شیطنت کردم و شما خندیدید ....اگه به گوش آقای گوهریان برسه!!!!

بالاخره آقاهومن از توی تاب و سرسره های پارک جمعمون کرد و بعدش زدیم به جاده خاکی... منظورم از اون جاده خاکی های زندگی نیست که وقتی کم میاریم میریم توش... منظورم شروع جاده کوهستانی بود... و ما باز دچار کاهش انگیزه شدیم اما خداروشکر این بار آقا حمیدکه با ماشینش به عنوان خط نگه دار با ما بود انگیزه جدیدی فراهم کرد ومن مجبورش کردم صدای موسیقیشو زیاد کنه... خب چیه؟؟!!! مگه بدون انگیزه میشه رکاب زد!!!؟؟ بیابون خدا بود، مزاحم هیچ کس هم نبودیم و تازه اگر هر کسی دیگه ای با اون سربالایی وحشتناک روبرو میشد که سرپرست مجبور شد برای بالا رفتن ازش کلی برامون کلاس دوچرخه سواری بزاره، چاره ای جز این نداشتیم (من خیلی سعی کردم به حرفای هومن گوش کنم اما خب اگر من به حرفاش گوش میکردم کی شیطنت میکرد؟؟).... تازه اون که هیچی سرازیریش خطرناک تر بود...که البته ما یه گروه حرفه ای هستیم!!!!!

شوخی هامو خیلی جدی نگیرید...از بچه هایی که تازه به گروه ما پیوستند،دوستانه میخوام خوب به حرف بچه های قدیمی تر گوش کنند و اگر میخواند تو دوچرخه سواری پیشرفت کنند خوب به اونا نگاه کنند و ازشون یاد بگیرند، اینطوری تسلطتون روی دوچرخه بیشتر میشه...میخوام بدونید که اگر قوانینی توی گروه هست و سخت گیری هایی میشه، همش به خاطر خود ماست... اسپادانا فقط میخواد برای ما یه خاطره خوب بسازه... به شیطنت هام نگاه نکنید من همیشه به مسئولین گروه و کسایی که از خودم حرفه تر هستند چیزی به جز "چشم" نگفتم!!!

راستی دنیای ساده ما کلی درس داره برای اینکه ازش یاد بگیریم اما فراموش میکنیم، فراموش میکنیم گاهی سربالایی تو زندگی آخر و عاقبت به خیرتری داره تا سرازیری... سربالایی به آدم فرصت فکر میده، فرصت مرور زندگی، فصت تلاش و خودسازی و قوی تر شدن اما گاهی بعد از گذشتن از سربالایی و افتادن توی سرازیری درس هامون رو فراموش میکنیم، اونقدر تند و بی اعتنا از کنار هم رد میشیم که این سرعت مارو از جاده درست زندگی بیرون میندازه و .... ارزش آدما به دوست داشتن همدیگه است!!!!

بعد از گذشتن از یه جاده آسفالت کوتاه، رسیدیم به ابتدای پارک کلاه قاضی... مشغول شیطنت بودم که ناگهان!!!! میگن بعضی ها رفیق نیمه راهند....اما این دفعه آقای گوهریان و خانم امیرپرویز شدند "رفیق نیمه راه به بعد" آخه از اونجا به ما پیوستند...خدمت آقای گوهریان خسته نباشید میگم، که همیشه جلوی ما رکاب میزنند تا  انگیزه بچه های گروه رو مضاعف کنند، خسته نباشید!!!(آقای گوهریان حرفامو به دل نگیرید میدونید که من شوخم و شیطون!!!)

همش به بچه ها میگفتم: " هرکسی شیطنت بکنه گزارششو رد میکنم" آخه همه میدونستن نوشتن سفرنامه ها با منه...ولی یه سوال از خودم دارم: کی گزارش شیطنت های خودمو رد کنه؟؟؟؟

بالاخره وارد پارک شدیم...خیال نکنید چمن و درخت داشت...کوهستان بود!! دوچرخه هامون رو گذاشتیم چون اجازه ورود دوچرخه هامون رو نمیداند و بعد شروع به پیاده روی کردیم کاری که من خیلی دوست ندارم اصلا فکر کنم برا همین دوچرخه سوار شدم... اما واقعا لذت بردم از این همه محافظت که از منطقه میشد... محافظتی که باید از خیلی جاهای کشور بشه اما... از ته دلم آرزو میکنم به جایی برسیم که زباله نریختن و محافظت از طبیعت و همه موجوداتی که خداوند برای زیباتر شدن جهان خلق کرده، بشه یه ارزش همیشگی!!!! و همین طور رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی، برای همه و  شاید ما دوچرخه سوارا تا با خاطری آسوده تر به خیابون ها بیایم!!!

به چشمه ثمن بر رسیدیم، چشمه ای که حیوانات منطقه رو سیراب میکرد و به گفته هومن هر صبح همه حیوونا جمع میشن سر آبشخورها برای آب خوردن...جلوی چشمه یه سد بتونی درست کرده بودند و آب چشمه از طریق لوله هایی وارد آبشخورهای حیوانات میشد که توی منطقه پخش هستند... سرپرست به بچه ها چند تا بز کوهی نشون داد...راستی آقای سرپرست، من که تلاش کردم اما بزی ندیدم، امکانش هست پول سفر منو پس بدید؟؟!!!!(شرمنده شکلک چشمک ندارم)...

 البته یه روباه هم دیدیم... استتار حیوونا توی اون کوهستان واقعا جالب بود... حیوون دیگه ای هم ندیدم البته با اون جمعیت که ما داشتیم هر حیوونی بود از ترس پا به فرار گذاشته بود...

از یه کوه کم ارتفاع بالا رفتم، خب من که بزی ندیدم، پول منم که پس نمیدادند بالاخره باید یه استفاده ای میکردم دیگه!!! اما خیلی زود پایین اومدم وگرنه آقای گوهریان...دیگه بهتره بقیشو نگم چون داستان جنایی میشه....( اینا شوخیه بعد نقدم نکنیدا !!!)

بازم عکس گرفتیم و برگشتیم...منم خوشحال بدون کیف و کلاهم... یه دفعه آقای گوهریان گفتند: این کیف و کلاه مال کیه؟؟ و من برگشتم و سریع گرفتم و تشکر کردم و فرار کردم...آقای گوهریای ، هومن، الیاس و ...ببخشید من اینقدر اذیتتون میکنم!!!

خلاصه برگشتیم و تا اتوبان رو رکاب زدیم البته نه از راه جاده خاکی . اتوبان شلوغ بود اما بچه ها با تمهیدات همیشگی، خوب از پس شرایط براومدند، با یه نظم فوق العاده و کاورهای هم رنگ و یک شکل که نظیرش رو در گروه ندیده بودم، خودمون از اینهمه نظم کیف کرده بودیم دیگه چه برسه به پلیس راهنمایی و رانندگی ...خلاصه به سلامت تا ترمینال صفه رسیدیم... دم ترمینال محسن ازمون پذیرایی کرد..."آقا محسن آب رو پشت سر مسافر میریزند نه روی سر مسافر تازه از سفر برگشته، تو شیطنت نکنی نمیشه؟؟!!!...

 آخر مسیر سربالایی بود و من چند کیلومتر آخر رو وانت نشین شدم، بدجور خسته شدم اما وسط همون خستگی یه درس خوب از زندگی گرفتم...زندگی همین جاده است با سرازیری و سربالایی و هممون دوچرخه سوار... تو مسیرهای هموار و سرازیری همه خوب از پسش برمیان و راحت رکاب میزنند، اما شناخت ما از آدما وقتی رقم میخوره که تو سربالایی زندگی باشیم... وقتی ارزش زندگی رو خوب لمس میکنیم که یه نفر از دوستات وقتی تو سربالایی زندگی کم آوردی به دادت میرسه( مثل دکتر( الیاس)) یا حتی یه کسی که خیلی نمیشناسیش( مثل عرفان)، اینجور آدمها هستند که زندگی آدم رو ارزشمند میکنند!! یا مثل محسن که یکی یکی بچه هارو با خودش بالا میکشید یا دست به پشت کمر، اونارو هل میداد... یا مثل رضا که همش به پشت سرش نگاه میکرد تا اگر کسی کمک میخواد بره سراغش و مثل بقیه بچه های گروه، شرمنده من همرو نمیشناسم قرار شد یه جلسه معارفه بزاریم که نشد... البته من اسم کسی رو بیارم یا نه فرقی نمیکنه، شماها ارزشمندید چه اسمتون باشه چه نباشه... این شماهایید که گروه اسپادانارو میسازید بدون شما و محبت شما اسپادانا هرگز وجود نداشت...از رکاب زدن در کنار شما احساس افتخار میکنم...

 افتخار در کنار کسانی مثل خانم بلوچی که به ما نشون میدند که شادی و نشاط هیچ ربطی به سن و سال نداره، تو جاده از کنارشون گذشتم و دست به روی سینه سرم رو پایین آوردم...خانم بلوچی میخوام بدونید" افتخار میکنم در کنار شما رکاب میزنم"... یه نفر مثل خانم امیرپرویز که صادقانه برای بالا بردن سطح فرهنگی گروه تلاش میکنه...یکی از خانومای گروه که شرمنده اسمشون به خاطرم نمیاد، که واقعا دوستم داره و امیدوارم لایق این همه محبتشون باشم...

 یا حتی یه دخترتازه وارد دبیرستانی به نام مریم، میخوام بدونی راه زیبایی رو برای ادامه زندگیت انتخاب کردی... یا مهسا دوست خودم، تازه وارده اما من جلوی اراده و اعتماد به نفسش کم میارم...یا حدیث، اصلا سفر بدون وجودش لذتی نداره... مژگان که تو این سفر با ما نبود اما همیشه حضورش ی هوای تازه است برای گروه...علی که کم حرفه اما پرنشاط...علی ق که از نوشته های من تعریف کرد و خوشحالم که با ماست...حمید که کلی سربه سرش میزارم اما واسه گروه جایگزین نداره...عرفان یه شیطون به تمام معنا کلی حضورش باعث تنوعه...رعنا، کم حرف اما مهربان با چرخ نامه های فوق العادش... الهه، تازه وارد مهربان و آرام... الیاس و هومن و رضا و محسنم که بگم یا نگم همه میدونند که فوق العادند... عذرخواهی میکنم به خاطر اینکه همه رو به خاطر نمیارم...بازم میگم ارزش شما به وجود خود شماست نه نوشته های من....

مبیینید یه سفر کوتاه و یه نوشته بلند... زندگی اون چیزی نیست که ما در طولش تصور میکنیم... زندگی تمام لحظات وصف ناشدنیه که در هزاران هزار صفحه هم نمیگنجه!!! کیفیت زندگی کیفیت قلب های ماست،  قلب هایی که برای همدیگه میتپه!!

و اما حرف آخر... اسپادانای محبوب من، تو فوق العاده ای...اما هرگز فراموش نکن که حضور دوستان و هم رکابان فوق العاده ی من بزرگی تورو میسازه!!!

تا بعد....

وای یادم رفت...دوچرخه عزیزم بخاطر حضورت در زندگیم ازت ممنونم...

با لبخند همیشگی، مریم

نظراتتون رو برام بفرستید،این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 {AG}/MsJabari/کلاه_قاضی{/AG}

    

وعده ما هر جمعه راس ساعت هفت صبح ضلع جنوبی پل آذر مقابل فرهنگسرای فرشچیان. برای شرکت در برنامه‌های رکابزنی تفریحی انجمن نیازی نیست که یک دوچرخه‌سوار حرفه‌ای باشید، کافیست تا در موعد مقرر با دوچرخه در محل حضور پیدا کنید. منتظر دیدار شما در جمعه این هفته هستیم.

آخرين جمعه هر ماه صرف صبحانه در كنار همركابان