تور طبیعت گردی سرارود - رکاب زنی ایی به یاد ماندنی

سفری به یاد ماندنی....

بازم من اومدم...

یه سلام گرم و صمیمی به همه...به صمیمیت همه دوستای صمیمی خودم...یه سلام با مهر و محبت به اندازه محبت همه دوستای خوبم هرچند که محبت من به اندازه ذره ای از محبت اونا هم نمیشه....

دوباره تب دردسر منو گرفت...روز جمعه 29 آذر بعد از تموم شدن برنامه و برگشتن جسدم به خونه... بازم هوایی شدم...نمیدونم چرا نمیتونم بی دردسر و آروم زندگیمو بکنم...دلم سفر خواست... ی سفر با دوستام...حالا جالبه همه این فکرارو وقتی داشتم میکردم که هنوز عرقم خشک هم نشده بود...دیگه آخرام بود...خخخخ

قبلا حرفشو با هومن زده بودم اما دیگه طاقت نداشتم..خلاصه رفتم تو فکرشو، با الیاس و هومن برنامشو ریختیم و به بقیه بچه ها خبر دادیم... فکر نکنید برنامه ریزیش راحت بودا... سه روز درس نخوندم...خدا از سر تقصیراتتون بگذره!!!!

رئیسمون(منظورم هومنه!!) فرمودند برنامه باشه واسه سه شنبه ما هم قبول کردیم و با بچه ها هماهنگ کردم...راستی پول این همه اس ام اس که من دادمو کی میخاد با من حساب کنه...بابا مسئولین رسیدگی کنند!!!

هومن و الیاس و من و حدیث و مهسا و رضا و علی و مهمتر از همه عرفان... حالا چیه بقیه حسودیتون نشه که گفتم از همه مهمتر آخه وسیله نقلیه اون چهارتا چرخ داشت مال ما دوتا...خب این ارجحیت میاره دیگه..ای بابا!!!

آقای lander رو هم دعوتشون کردم، اما متاسفانه از اصفهان رفته بودند... دوست داشتم طبیعت اطراف اصفهان رو هم ببینند که نشد...

سر دروازه شیراز قرار گذاشتیم...دلمونم خنک شد که به موقع نرسیدیم...خب بابا ما هم دلمون میخاد یکم شلخته باشم مگه چی میشه... چشم مسئولین اسپادانای عزیزمو دور دیدم دیگه...حالا من باز میگم آقای گوهریان...باز به من میگن چرا گفتی!!...خلاصه...

میخام باهاتون صادق باشم و کلاس نزارم ....بچه هارو ریختیم بالای وانت و راه افتادیم دیگه!!!انداختیم تو جاده باغ ابریشم تا بریم سمت پیربکران و پل بابا محمود!!! چیه با تعجب یگاه میکنید!! میخاید بدونیدچطورجا شدیم!!

بفرما اینطوری..

1-1

اینم که صورتش معلوم نیست "علی" می باشد!!!بیخودی استتار نکن، گفتم که حرصش دربیاد..خخخخ

2

خب اینا هم گناه دارن دیگه...پشت وانت جا نبود رفتند جلو....اصلا اینطور برداشت نکنید که جلو وانت جا نبوده ما رفتیم عقبا !!!

بالاخره رسیدیم به پل بابا محمود برای خوردن صبحانه...

اونقدر هوا گرم و دل انگیز بود که بچه ها گفتند تا خورشید خانم درنیاد ما عمرا رکاب نمیزنیم!!!خخخخ

بساط صبحانه رو راه انداختیم و قبلش از تو مسیر یه چیزایی هومن خریده بود اما من و دکتر که تخم مرغ داشتیم مهمون دکتر!!! مشغول شدیم ... اما مگه میشد از دست این بچه ها صبحانه خورد از بس که سربه سر من میزاشتن و شیطنت و خنده... یه کلمه یه نفر میگفت و بقیه از خنده کف زمین گاز میگرفتند...خدایا شفا بده گناه داریم جوونیم!!!!

3

خداییش قیافه هارو.... اینا واقعا دوچرخه سوارن؟؟؟؟واقعا دوستای منند؟؟؟؟

برای اینکه اسم اکیپ ما در مجامع جهانی ثبت بشه، مجبور شدیم بنر گروهمون رو، رو کنیم و باهاش عکس بگیریم...خب ما اینیم دیگه!!! فکر کردید فقط اسپادانا بنر داره؟؟؟؟

4

برای برگردودن آسایش به مردم منطقه آفتاب که در اومد راه افتادیم...زودی!!! از پل بابامحمود به سمت مزرعچه و بعد هم سرارود!! من یه مسیر دیگه هم درنظر گرفته بودم که با این همه شیطنت و عکس و خنده عمرا امکانش نبود....بابا یعنی مثلا من سرپرستم به حرفم گوش کنید!!!همین که منو از وانت ننداختن پایین جای شکرش باقیه... نخیرما اگر بخوایم به یه نتیجه ای برسیم باید سه روزه بریم سفر!!! عرفان با وانتش از ما جدا شد و قرار شد بعد از مزرعچه پشت راه آهن و اول نکوآباد دوباره به ما بپیونده...

اینم مسیر خوشکلی که توش قدم گذاشتیم...

5

تمام لذت های زندگی به طبیعته و دوستان... چون هر دوشون هرگز آزارمون نمیدن!!!

با عرض شرمندگی بچه ها یه کارای ضروری داشتن که هی مارو متوقف میکرد و میشد توفیق اجباری لذت از طبیعت... 

6

حالا چیه صورتتو میپوشونی؟؟خب همه میدونند کجا بودی دیگه...خجالت نداره علی آقا...خخخخ

(من بهت گفته بودم بیا تو عکسای من، نیومدی شدی سوژه!!!)

هومن مسیر رو انتخاب کرد و به راهمون ادامه دادیم.... و عجب راهی!!!!

7

و چنان لذت و زیبایی در طبیعت و از کنار هم بودن میبردیم که هرگز توی زندگی چیزی جاشو نمیگیره!!!! خداوند عجب لطف فراوانی داره به ما و مخصوصا به من با این دوستان عزیزم...

با گذشتن از مسیرهای صعب العبور و زیبا (خب بدست آوردن زیبایی سختی داره دیگه!!!) خودتون مشاهده بفرمایید تا حال منو درک کنید!!!

8

9

نه خداییش هومن، روی صحبتم با توهست...دلت اومد این بلارو سر مابیاری؟؟؟؟خب شاخه رو بگیر بالاتر...من گناه دارم خب!!!

10

لحظه به لحظه این سفر رو تا آخر عمر به خاطر خواهم داشت...لحظه به لحظه بودن با شما بودن رو..

مسیر زیبایی بود، دقیقا کنار رودخونه ...زلالی آب رو میشد حس کرد هر چند کم عمق و نه به زلالی دوستان من!!!

این مسیر، پشت و پایین جاده مزرعچه به سمت نکوآباده، عبورازش رو به همتون پیشنهاد میکنم... در هر فصلی زیباییهاش فوق العادست!! من هم با گروه هم با دوستان و هم با خانواده و در هر فصلی که امکانش رو داشتم عبور از اونو تجربه کردم... برای کسب اطلاعات بیشتر با هومن تماس بگیرید نه با 118...خخخخ

11

طبیعت اونقدر زیبا بود که دلم نمیاد عکسارو انتخاب کنم، دوست دارم همشو شما ببینید...و در لذت ما شریک باشید...

میدونید جالبی قضیه کجا بود؟؟؟ همکاری دوچرخه من... اون ازمون عکس میگرفت...اینم نمونش...

12

دوست داشت منم تو عکسا باشم وفقط عکاس گروه نباشم...ازت ممنونم دوچرخه عزیزم...

گمون کنم این عکسا اونقدر گویای زیبایی سفر ما هست که من کمتر بنویسم...اولین باره دارم با تصویر نقل میکم مثل نقال های قدیمی داستان های رستم و سهراب توی چایخونه ها البته به سبک مدرن...

13

اما باز هم نوشتن لذت دیگه ای داره... پرواز پرنده ها توی مسیر  رودخانه... یه طبیعت بکر و فوق العاده رو بوجود میاورد که فقط عبور ما دوچرخه سوارا سکوتش و بر هم میزد

14

طبیعت رو میبینید خداییییی!!!

15

 و گاهی...خخخخ

با کمی تداخل بین ما و موجود محترمی همچون گوسفند...

16

خب چیه اینا هم جزو همین طبیعتن دیگه...نکنه فکر کردید ما جز طبیعتیم!!!... با این شرایطی که برای موجودات این کره خاکی بوجود آوردیم... که البته ما جز اون دسته از آدمای نابودگر نبودیم.. ما نابودگرغم وغصه و تنهایی هستیم نه طبیعت زیبای خدا!!!

با گفتن سلام خسته نباشید به چوپانهای گله و با کمی ترس از سگ های گله از کنارشون گذشتیم و با دیدن گوسفندایی که به بره هاشون شیر میدادند... وقتی آدم این صحنه هارو میبینه دیگه واقعا چی از زندگیش میخواد...

آسمان آبی ، صدای دلنشین جریان رود و ....عبور ما...

17

تا اینکه بالاخره رسیدم به مقصدمون در نیمه راه تا با عرفان همراه بشیم...

خسته نباشی عرفان این همه رکاب زدی، نگرانت شدم واقعا....خخخخخ

18

پشت سرمون کوه قلعه بزیه!!ی کوه که در دوران ذل السلطان قلعه ای رو بر روی خودش جای داده که مصالحش رو با بز به بالای کوه رسوندند...این کوه از لحاظ استراتژیک و دفاعی نقش مهمی داشته، اگر برید و خودتون جایگاه کوه رو نسبت به رودخونه و مناطق مسکونی و زمین های زراعی ببینید منظورم رو متوجه میشید... و چه تصویر فوق العاده ای داره زمانی که از بالای کوه به رودخونه در حال عبور و طبیعت اطرافش نگاه می کنیم...

کلا توی اون منطقه قلعه های زیادی وجود داره مثلا قلعه اکبرآباد، حتی بعضی از خونه هایی که حتی تا چند سال پیش هم مسکونی بوده و بین مناطق مسکونی قرار داره یا وسط زمین های زراعی هم قلهه بوده...مثل خونه پدربزرگ من... که اصلا به محلشون قلعه گفته میشه... اصلا اسم شهر دیزیچه توی مسیرمون بخاطر وجود دژهای کوچکی بوده که داخلش قرار داشته و از دژچه یعنی شهر دژهای کوچک با مرور زمان تبدیل به دیزیچه شده... اینو گفتم که رفتید اونجا هوس دیزی نکنید که خبری از دیزی نیست...خخخخخ

بعد از تجدید قوا که کاملا سرحال شدنمون توی این عکس مشخصه و پذیرایی عرفان با حلواشکری و موز و ...خب اصفهان که نبودیم میتونستیم موز بخوریم، پوستشم انداختیم تو وانت که بیاریم برای لای دفترخاطراتمون...

19

دوباره پا به رکاب شدیم تا از کنار کانال به سمت سد نکوآباد بریم و ادامه مسیر رو باز با رودخونه همراه باشیم...

20

یک طرفمون رود و طرف دیگه زمین های کشاورزی ودسترنج کشاورزا... که خشکسالی بد کرده باهاشون...ای کاش مایی که توی شهر هستیم، هر بار یه سری به اینجور جاها بزنیم تا فقط طبیعت زیبا رو نبینیم...یه رحمی هم به آب مصرفیمون بکنیم و بدونیم حق چه کسایی رو داریم راحت وارد فاضلاب های شهری میکنیم...

21

 عجب عکسی...با ریسک بالا و با دقت به ماشین های سنگین توی مسیر...آهای شمایی که دارید راحت رکاب میزنید...بالاخره من چیکارم تو این اکیپ؟؟؟ سرپرست؟ عکاس؟ سفرنامه نویس؟؟...بابا مسئولین که رسیدگی نمیکنن، یکی تکلیف منو معلوم کنه آخه...

به سرارود نزدیک می شدیم...مبینید آسمون آبی رو؟؟؟ عجب هوایی بود...پاک و لطیف!!!جای شما خالی...

22

از پارک واز بین درختان زیبا و برافراشته بیشه چنار گذشتیم ...

23

با کمی تعلل در تصمیم گیری برای جای استراحت و خوردن ناهار ... کمی جلوتر رفتیم اما جایی برای نشستن ما نبود...دست از پا درازتر برگشتیم...خب بابا اونجا خانواده بود ما مجردهارو کی اونجا راه میداد؟؟؟؟

24

هومن و علی اینقدر فکر نکنید بیاید برگردیم بابا خب!!! همه گشنه معطل شماند(الان هومن منو میکشه چون من اونارو تا اینجا آوردم....خخخخ)

تا اینکه بالاخره بساط ناهار رو برپا کردیم...و با فکر بکر من و با نقشه قبلی...کباب جوجه داشتیم...

من نمیفهمم وقتی این موجودی که قراره بخوریم مرغه، واسه چی بهش میگن جوجه!!! خدایی دروغ میگم؟؟؟!!!

25

اینم بابای اکیپ...هم همیشه رئیس هم همیشه کار راه بنداز...بدون ذره ای غرور...بیخود نیست اینهمه بهش ارادت دارم...

راستی بچه ها ی سوال مهم، تازه یادم افتاد...هومن دستاشو شسته بود؟؟؟؟!!!

زحمت آماده کردن جوجه هارو الیاس شب قبلش کشیده بود، الیاس گفته بود یه جور خوشمزه ایی جوجه آماده میکنه ها اما نه دیگه اینقدر!! که البته گرسنگی ما با اون وضع وحشتناک خوشمزه بودنش رو مضاعف میکرد...زحمت درست کردن کباب رو الیاس و هومن و علی و رضا و عرفان کشیدند... البته از حق نگذریم هومن و الیاس و رضا بیشتر...این علی تنبل هم همش پیش ما بود!!!

رضا چیپس گرفت و هومن هم صبح نوشابه...ببخشید میدونم دهنتون آب افتاد مثل الان خودم اما چاره ای نیست باید بگم...تحمل کنید...و بالاخره شروع کردیم...

27

26

بابا یکی جلوی این ملت گرسنه رو بگیره...عرفان آرومتر خفه نشی!!! خوشمزگی غذا هم که از خوردن من معلومه...

گشنتون شد مگه نه!!!خخخخخخ

عکس های سلفی ات منو کشته مامان اکیپ!!! اینم مدرکش...

28

ما حتی به گربه ها هم رحم نکردیم و کاری کردیم که از حضورمون مستفیض بشن...

29

کمی استراحت کردیم و نماز و چایی و... البته تا یادم نرفته چند تا مهمون هم داشتیم ...پدر و مادر و برادر عرفان...

بالاخره جمع کردیم تا برگردیم...خداییش دیگه هوا داشت بدجور بهاری میشد....قرار شد پدر و مادر عرفان مارو برسونن که من نفهمیدم چی شد که باز برگشتیم به شرایط اولیه...بابا یعنی من سرپرستما به نقل قول خودتون که به پدر و مادر عرفان میگفتید...یکی مارو درجریان امور قرار بده..

بالاخره برگشتیم و باز هم به زیبایی و لطف خداوند همه چیز...نموم نشد...شد خاطره...یه خاطره زیبا برای زندگی با امید بیشتر...

 

حالا وقتشه که برسیم به مهمترین قسمت سفر...دوستان من...

گروه خودمونی ها تقدیم میکند...!!!!

32

این اکیپ ماست...گروه یهویی خودمونی ها...

میخواستم اسمشو بزارم گروه خودمونی ها ولی از بس کارامون یهوی ایه حیفم اومد، رضا هم گفت ایهوییش یادت نره!!! البته شما بفرمایید گروه خودمونی ها...


این هومن...سردستمون...رئیس هست اما هوای همه رو داره و میشه به مردونگیش تکیه کرد... من و اون بنیانگذارای اکیپ هستیم...

33

اینم الیاس...آروم بنظر میاد اما...خوب میشه روش حساب کرد...2ماهه میشناسمش اما انگار سالهاست...

34-1

اینم حدیث...شیطون اما مهربون... با بودنش اکیپ حال و هوای دیگه ای داره...

35

اینم رضا...خیلی قبولش دارم...یهنی همه قبولش داریم...با نشاط و گاهی هم ساکت...

36-1

اینم عرفان...فکر نمیکردم اینقدر باحال باشه...تازه ترین عضوگروه...خوشحالم که با ماست...

37

اینم مهسا، آروم و مهربون و صمیمی، همه میدونن از داشتنش چقدر خوشحالم....

38

اینم علی...خیلی شیطونه..ونمیشه از دستش نخندید... میبینید کاراشو...

39-1

اینم منم... ای وای پس من کو؟؟ عکس تکی من کو؟؟؟؟

آخه اینا مگه گذاشتن من عکس تکی بگیرم!!!! از دوچرخم گذشتم آخه من بدون دوچرخم و البته دوستام هیچی نیستم چه برسه عکس تکی...منو با دوستام ببینید...یا با دوستام و دوچرخم... یا هیچی...این حرف اخرمه...

40

باز هم رسیدم به آخرش...به امید شروعی دوباره...

ممنون از تو...خداوند مهربانی ها...دوستی ها... و لبخندها...

دوچرخه عزیزم خوشی هامو به تو مدیونم...و به شما دوستای همراهم....

تاسفر بعد...

با لبخند همیشگی...مریم... این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

تدارکات:الیاس و هومن و مریم

عکسها از: رضا ومهسا و مریم

باتشکر ویژه از عرفان

41

این گروههههه...نه بابا، خشن نه...

"گروه خودمونی ها"

وعده ما هر جمعه راس ساعت هفت صبح ضلع جنوبی پل آذر مقابل فرهنگسرای فرشچیان. برای شرکت در برنامه‌های رکابزنی تفریحی انجمن نیازی نیست که یک دوچرخه‌سوار حرفه‌ای باشید، کافیست تا در موعد مقرر با دوچرخه در محل حضور پیدا کنید. منتظر دیدار شما در جمعه این هفته هستیم.

آخرين جمعه هر ماه صرف صبحانه در كنار همركابان